پسرك فال فروش

داشتم تنها جايي مي رفتم كه يه پسر بچه ي فال فروش اومد جلوم و
اون:خانم تو رو خدا ازم فال بگير
با اشاره ي سر گفتم نه
اون:خانم دعا مي كنم بري مكه هاااا
من:نه نمي خوام(راستش اصلاً پول خرد نداشتم)
اون:خانوم اصلاً دعا مي كنم بري آمريكا
خندم گرفت،گفتم مرسي عزيزم اما....
هنوز حرفم تموم نشده بود كه يهو ديدم يه مرد همچين با مشت زد تو صورت بچه كه من يه متر از جام پريدم
مرد:پسر يعني چي جلوي خانوم رو گرفتي،مزاحمش شدي،وقتي مي گن نه يعني نه
طفلك پسر بچه اونقدر ترسيده بود هيچي نگفت
من موندن رو جايز نديدم،ولي مگه وجدانم مي ذاشت قدم از قدم بردارم؟؟؟
برگشتم ديدم پسره وايستاده دور با ناراحتي داره من رو نگاه مي كنه
صداش كردم.انقدر خوشحال شد كه ناخودآگاه از خوشحاليش،لبخند اومد رو لبام
من:فال هات چنده؟؟؟
اون:100 تومن خانوم
ولي من كه پول خرد نداشتم ازينكه بهش بيشتر هم بدم از نظر خودم مشكلي نبود ولي يه بار بدجوري مارگزيده شدم
خلاصه كه بهش يه اسكناس ..... تومني دادم و با ترديد پرسيدم درسته؟؟
يه كم نگاش كرد پرسيد اين 100 تومنه؟
منم يهو گفتم:درسته
بعد يه فال از دستش كشيدم و تندي در رفتم

پيوست:تو راه داشتم به اين فكر ميكردم مردم وقتي بهشون نياز هست نميان كمك،آخه اين طفلك چه آسيبي مي تونست به من برسونه كه بايد پذيراي ضربه ي خشن دست يه مرد مي شد؟؟

منو اصلی
جستجو
تشکر
3.35
قالب از: Iranianet